و یکسری از خاطره ها
که معلوم نیست چقر می ارزند
و چرا در تو زنده مانده اند و زنجیر وار
تو را در بند نگه میدارند
و گاهی تنها ایمان قدم برداشتن هایت میشود و دل کندن و گذشتن
و گاهی سدی میشود بر سر راه رفتن
و گاهی بغضی میشود که چنگال می اندازد در گلویت
و یک آن هم طراوت میبخشد روح و قلبت را
لبخند شیرین صدایی با طعم باران
و یکسری از خاطره ها به چشمهایت اشک و به قلبت درد هدیه میدهد
و گرمی یکسری از خاطره ها فلسفه زیستنت میشود
در این گردی بد قواره دنیا
و یکسری از خاطره ها مهمان ناخوانده عزیز کرده اند
که از همه زندگیت سهم دارند و
گاهی مثل مهاجم یکه سواری میتازند
تا مرزهای قلب و غرورت را
در هم شکند.
و برخی چنان تلخ و بی رحمند که
آخرین تصویر شیرین و شفاف
ذهنت را هم به زور پس میطلبند
و یکسری از خاطره هااگر همهی
خوبی ها و خنده های زندگیت را هم که
به پیشگاهشان تقدیم کنی
باز هم رهایت نمیکنند
و امان از یکسری از آدمها
آنها که سازنده و شریک خاطره ها میشوند
آنها که صاحب و مالک خاطره اند
صاحب و مالک حس تواند
و امان از من
از بیچاره قلب من
که همه جنس خاطره را
در خودش نگه میدارد
خسته ام از خاطره ها
+ نوشته شده توسط مریم قفلی در شنبه یکم بهمن 1390 و ساعت
11:51 |